تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک زن وحشی

 


















<-->

 

 

خدا نگهدار برای همیشه...

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت17:19توسط ... | |

 

يك سال ديگه گذشت با همه خوبي و بديهاش

سال خوبي نبود ولي با همه سختي هاش به من درس هاي بزرگي داد

من در سال گذشته درس هاي بزرگي گرفتم

درس گرفتم كه نبايد به هركسي اطمينان كرد و همه حرفهاي دلت رو بهش گفت

ياد گرفتم كه همه آدمها وقتي پاي منفعتشون وسط بياد پا روي همه چيز ميذارن حتي  شرافشون .

ياد گرفتم كه عزيزترينهاي من كساني هستن كه هم خونم هستن

ياد گرفتم كه بيش از حد به كسي عشق نورزم

ياد گرفتم خودم رو بيش از هركس دوست داشته باشم

ياد گرفتم كه قرباني شدن اصلن قشنگ نيست و ديگران از تو قهرمان نمي سازن بلكه تو رو احمق و ساده فرض مي كنن

ياد گرفتم بيش از حد به كسي احترام نگذارم كه اين باعث ميشه احساس  كنن از نقص و عيب توست كه به اونها احترام ميزاري .

ياد گرفتم هر چيزي بهايي داره . و گاهي بهاي بعضي چيزها خيلي سنگينن

ياد گرفتم بايد از دست داد تا به چيزي رسيد

و یاد گرفتم که فراموش کنم تا خودم راحتتر زندگی کنم

دفتر این وبلاگم بسته شد . شاید برای همیشه

نمی گم نمینویسم چون نوشتن بهترین راه حل برای فراموش کردن خاطرات تلخه ولی اینجا نه چون احساس امنیت نمیکنم

رمان زندگیم رو مینویسم . یه زندگی عجیب و غریب که نمیدونم چرا شروع شد ولی خوب میدونم چرا تموم شد چون من خواستم چون من الان دیگه خودمم خود خودم

بازم می گم کسانی که دوست دارن بگن آدرس وبلاگ جدید رو بهشون میدم

خدانگهدار

 

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت14:40توسط ... | |

 

اين روزاي پايان سال كه همه فكر تدراكن واسه سال نو و برنامه ريزي مي كنن واسه تعطيلات . من يه پام دادگاهه يه پام بيمارستان

امروز صبح آزمايش كامل انجام دادم و بالاخره وقت عملم قطعي شد واسه جمعه

امروز با خوندن وبلاگ سايه و اونهمه بزرگواري يه درد عجيبي قلبم رو چنگ زد . اين كه يك زن چطور ميتونه تا اين حد بزرگ باشه . بعد از اونهمه تحقير و آزار

ساعتهاي طولاني زار زار گريه كردم

همونطور كه گفتي سايه . سرمو گذاشتم روی سینه خدا و های های گریه کردمَ با صداي بلند صداش زدم .گريه میكردمو ازش خواستم حالا كه همه اين بلاها سرم اومده حداقل بهم كمك كنه بتونم همه بديهايي رو كه اونو خونوادش در حقم كردن رو فراموش كنم

نه به خاطر اونها بلكه فقط براي آرامش خودم

خيلي سخته

بايد قلب بزرگي داشت كه بتوني ببخشي . من خيلي مهربونم ولي اين آدم انقدر زجرم داده كه هركاري مي كنم نمي تونم بديهاشو فراموش كنم

اون كه با سرنوشتم بازي كرد اون كه توي اوج جووني منو ده سال پير كرد ديگه چرا اينهمه تهمت بهم زد

ديگه چرا نمياد تمومش كنه

اون كه مرد نبود و نتونست زندگي كنه . چرا نمياد و منو رها نمي كنه

امروز با صداي بلند خدا رو صدا كردم

بهش گفتم نكنه مردي؟

بهش گفتم بهشون ثابت كن وجود داري

تا حداقل بار ديگه واسه مبرا كردن خودش به كسي تهمت نزنه

بهش گفتم نميپرستمت اگه بذاري قسر در بره . تو يكي شاهدي من چقدر كمكش كردم . ولي اون فقط در حقم نامردي كرد

ولي خودم ميخوام فراموش كنم ميدونم خيلي سخته ولي محال نيست من از تقصير خيليا گذشتم شايد روزي رسيد كه تونستم ببخشمش

فعلن از همه خداحافظي ميكنم .

شايد تا بعد

 توی یه وبلاگ دیگه بی پرده همه چیز رو می نویسم کسانی که خواستن بگن آدرس رو بهشون میدم

دیگه اینجا احساس امنیت نمی کنم چون خیلیا منو می شناسن دلم نمیخواد خیلی چیزا رو از زبونم بشنون 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت20:27توسط ... | |

 

 

یکی کرده بی آبرویی بسی    چه غم دارد از آبروی کسی

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت14:31توسط ... | |

 

فقط به يك حقيقت رسيدم اونم اينه كه ديگه راجع به درد و مشكلي كه دارم با كسي صحبت نكنم . تصميم گرفتم اگر از اين به بعد كسي ازم پرسيد چرا؟ فقط بگم من اشتباه كردم چون هيچكس نميتونه درد من رو بفهمه. معمولن صحبتهاي من يا براش عجيبه يا نميتونن آناليزش كنن .و در پايان ميگن خب پس چرا خيلي پيشتر تمومش نكردي؟چون نميدونن چرا موندم . چرا ساختم . چرا سعي كردم. اصلن چه دليلي داره من از دردم با كسي صحبت كنم؟ ميدونين زندگي من مصداق اين جمله زيبا از صادق هدايته رنج من و درد من فقط توي اين چند خط تموم ميشه و ديگه هيچي

در زندگي زخم هايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين درد ها را نمي شود به کسي اظهار کرد ، چون عموماً عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند - زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله ي افيون و مواد مخدره است- ولي افسوس که تاثير اينگونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد.
...

من فقط براي سايه ي خودم مي نويسم که جلو چراغ به ديوار افتاده است، بايد خودم را بهش معرفي بکنم

 

 


+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت18:34توسط ... | |

 

 

ميگن بزرگترين گناه و يا شايد بدي در حق كسي اينه كه اميد اون آدم رو ازش بگيري؟

تا حالا اين رو حس كردين؟

تا حالا تجربه اش كردين

شايد اميد تنها چيزيه كه يه آدم داره

و اگه اونو ازش بگيري شايد به تنها چيزي كه فكر میكنه مرگ باشه

من خودم اين رو تجربه كردم . خيلي سخت بود ولي خب . اين تجربه به من ياد داد كه هيچوقت اميد من كسي نباشه.

و تنها اميد من هدفم باشه

درست يادمه زماني كه منو شهريار همو ترك كرديم.

با اينكه در ابتدا نظر جفتمون به اين جدايي بود ولي

هيچ اميدي به آينده نداشتم

خودم نميدونستم دوستش دارم يا بهش عادت كردم

جاي خاليش رو همه وقت و همه جا حس ميكردم

كارم فقط گريه بود و زاري

دوست داشتم بميرم

حتي خيلي جاها خودم رو له كردم و ازش خواستم برگرده

و الان كه به اونروزا فكر مي كنم از كاري كه كردم پشيمونم

نه به خاطر پا گذاشتن روی غرور. كه غرور فقط توي ذات آدماي حقیره.

من اين كار رو كردم . چون مي خواستم به اونو خودم دوباره فرصت بدم براي جبران اشتباهاتمون

چون توی دنیای من هیچکس حق بازندگی نداره

چون توی دنیای من همه آدما حق دارن بمونن و بجگن تا برن یا فرار کنن

ولي الان كه فكر مي كنم خوشحالم كه اون هم نپذيرفت

من روي حساب احساساتم و نيازاي زودگذر و يا حتي يه جور عذاب وجدان خودم رو مقصر میدونستم و مي خواستم برش گردونم که در نهایت منجر به دوباره اشتباه کردن من و اون میشد. چون ما مال هم نبودیم . همونجور که بارها گفتم تضاد فرهنگی بین ما بیداد میکرد

شاید احساس می کردم اگه من اونشب اونو تحقیر نمی کردم

اگه من اونشب اونو از خونه پدرم بیرون نمی نداختم

اگه اونشب بهش نمی گفتم که ازش متنفرم و ساکشو پرت نمیکردم توی حیاط

اگه اون شب بهش نمی گفتم تو همونی هستی که با یه ... اومدی و من تورو آدمت کردم

حرفایی که بعدها بهم گفت واسه همون حرفا ازم کینه به دل گرفته

شاید

هیچوقت اونم به من این اتهامات رو نمی زد

شاید الان که دارم سعی می کنم واقعیتها رو ببینم به این نتیجه می رسم که :

اون حق نداشت حیثیت من رو لکه دار کنه

اون حق نداشت به من دروغ ببنده

اون حق نداشت واسه خالی کردن عقده اش به من صفت فاحشه بده

اون حق نداشت به خاطر اینکه خونوادش رو مجاب کنه که اون توی این یکسال بی تقصیر بوده بگه که من اونو فریب دادم

اون به هیچ عنوان چنین حقی نداشت

اون میتونست بیاد و رو در رو به من بگه حالا که نتیجه گرفتیم جدا بشیم. به توافق برسیم واسه مسایلی که بینمون وجود داشت

بهم بفهمونه که کجای کار من اشتباه بوده . من می پذیرفتم .

نه اینکه دوره بیفته دور خونه ها و از من بد بگه

نه اینکه با آبروی من بازی کنه

نه اینکه حرکات مزحک ازش سربزنه

و با کثافت کاریاش کاری کنه همه اونایی که حرفاشو شنیدن بهم بگن این غده سرطانی رو بکن بنداز دور

بهم بگن پشت اون ظاهر آرومش یه دیو وجود داره

کاری کنه که همه بهم بگن هرچه زودتر خودت رو نجات بده و برو پی آیندت

اون محاسباتش کاملن اشتباه بود

چون مشاورين نادانی داشت

مثل همیشه اشتباه کرد

نه تنها من در چشم دیگران بد نشدم بلکه اون خوار و ذلیل شد

به قول وکیلم که گفت اگه این آقا مطمئنه که تو همه اینها رو هستی پس خیلی بی غیرته که برای چندرغاز دادخواست طلاق نمیده

اینکه به همه و حتی خودش دروغ بگه که وجدانش آروم بگیره به خاطر بلاهایی که سر من آورده توی این مدت

شاید بدترین عادتی که من دارم اینه که همیشه وقتی در مقابل رفتار زشت کسی عکس العمل نشون میدم

این موضوع باعث میشه. همیشه خودم رو محکوم کنم . و اینکه عمل زشت اون رو حتی به خاطر نیارم اونقدر که کار خودم رو زشت میدونم

بهتره بگم که بزرگترین عیب من اینه که نمی تونم بر خشمم غلبه کنم و اون به بدترین شکل ممکن بروز میدم

ولی بعد که به کارهامون نگاه کردم متوجه شدم که اون از من تقصیرش صد برابر بیشتره

من وضع روحی مناسبی نداشتم

تازه از مرگ برگشته بودم و مقصر همه اون جریانات کسی نبود جز اون و خونوادش

و اما اون به جای اینکه از من دلجویی کنه و سعی کنه بهم کمک کنه من بدی اونا رو فراموش کنم

توی اوج مریضی و شدیدترین بحران روحی ، به من .

به کسی که توی سختترین شرایط کنارش بود

به کسی که وقتی بیکار شد حتی ذره ای بهش خورده نگرفت

به کسی که وقتی مادر و پدر اون  شکایتش رو کردن . تنها تکیه گاهش بود

به کسی که اون رو فقط و فقط به خاطر خودش خواست

به کسی که با بدبختی و نداریش ساخت

به کسی که زندگی توی اون شرجی و گرما ، توی یه بندر دور افتاده رو فقط به عشق اون تحمل كرد

اونجوري دهن کجی كنه !!!! دلم شکست. شخصيتم زير سوال رفت . و همين موضوع باعث شد كه منم اونو تحقير كنم

۴۸ ساعت تمام به جای روحیه دادن به من فقط آزارم داد . و گفت ميخوام طلاقت بدم

به مني كه از اين كلمه به شدت متنفر بودم

و همين ترس از اين كلمه باعث شد هجده ماه تمام بسوزم و بسازم و دم نزنم . و به هيچكس نگم كه خودش چه بلاهايي سر جسم و روحم آورده و اون رو خوب جلوه ميدادم ومي گفتم اگر مشكلي هست مقصر خونواده اونه نه خودش تا مبادا ديد خونوادم به اون بد بشه

و درست زمانی که پدر و مادرم به اون احترام میذاشتن.خبر نداشتن که داره مثل خوره روح منو میخوره

از ترس اينكه نكنه اسم مطلقه روم بياد

 آخه مي گفتم من سني ندارم . اين بزرگترين شكست براي منه

که اگه مثل الان عاقلانه فکر می کردم همون روزای اول بعد از عقد که شخصیت خودش و خونوادش رو شناختم تمومش می کردم.

دلم نمیخواد به اون روزا فکر کنم

که همش عین درده 

شايد اون موقع

چون هيچ اميدي به آينده نداشتم و آينده فقط و فقط براي من يك كابوس وحشتناك بود.  اشتباهات زيادي كردم

روزاي سختي رو گذروندم تا فراموشش كنم

چه شبها كه سرم رو به بالش محكم فشار ميدادم كه كسي صداي ضجه هامو نشنوه

چه روزا كه از ترس ديدن اشكهام ساعتها زير دوش ميموندم و زار ميزدم

و وقتايي كه از بس زار ميزدم نفسم بند ميومد و سرفه هام شديدتر ميشد

روزايي كه پر از بغض بود و دلتنگي

پر از كينه بود و حسادت

روزاي بدي بود

دوستاي خوبي كنارم بودن توي اين مدت

دوستايي كه خيلي كمكم كردن

دوستايي كه بهم ياد دادن اگه اوني رو که دوستش دارم و كنارم نيست . رو نداشته باشم زندگي جريان داره

دوستی که بهم یاد داد اگه اون به من بی حرمتی میکنه و این حرفها رو پشتم میگه من هیچی نگم چون اگه عکس العمل نشون بدم خودم رو تا حد اون پایین آوردم و بهم گفت فقط بهش بخند که تا این حد حقیره

شاید اولین باری که این حرف رو از اون دوست شنیدم گفتم جای من نیست که این رو میگه

ولی الان که آروم شدم

الان که روزای سخت رو گذروندم

حرفش رو با تک تک سلولهام درک می کنم

و ازش ممنونم به خاطر کمکایی که این مدت به من کرد

و اين مني كه الان هستم

با اون روهينا خيلي فرق داره

اين روهينا اجازه نميده هيچكس اونو تحقير كنه

اين روهينا خودش رو از هركس ديگه بيشتر دوست داره

واسه خودش ، شخصيتش ، افكارش ، دنياي خودش ، آرزوهاش ، روياهاش ارزش قائله

اين روهينا اميد داره

اميد به زندگي

اميد رسيدن به هدف

اميد به خوشبختي

شايد تنها كسي كه اين اميد رو دوباره توي وجودم از همه بيشتر بهش قوت داد پدرم بود

همين جا مي خوام بهش بگم دوستش دارم و همواره سپاس گذارم ازش

ازش مي خوام من رو ببخشه به خاطر همه اذيت ها . همه سركشي ها . همه بد بودن ها . و ...

ميدونم مي بخشه

ميدونم بخشيده

كه اگر نبخشيده بود هيچگاه براي چندمين بار دستم رو نمي گرفت كه از زمين بلند شم

 

پ. ن ۱:

شاید این آخرین مطلب وبلاگم باشه

شاید واسه همیشه برم و چیزی ننویسم

یه روز نوشتن منو آروم میکرد و حالا نوشتن هم دیگه نه منو آروم میکنه . نه دلیلی واسه اش دارم

نمی گم این وبلاگ و تعطیل می کنم

چون دوستش دارم

ولی قطعن تا روزی که رها نشم

تا روزی که به آرامش نرسم دیگه اینجا چیزی نمی نویسم

چون در حال حاضر نوشتن از ناراحتی بهم انرژی منفی میده

اگه دلم گرفت حرفامو توی یه وبلاگ دیگه می نویسم

یه جایی که نه من کسی رو می شناسم نه کسی منو می شناسه

پس تا بعد

 

پ. ن ۲:

 

مردی را دیدم که روی خودش با خودش بازی کرد و در قمار خودش را به خویش باخت.

تاسف انگیز و تاثر برانگیز است، اما من آن مرد را دیدم.

 

 

پ. ن ۳:

من آموخته ام که:

كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب كسانی كه دوستشا ن داریم ، ایجاد كنیم اما سال ها طول می كشد تا آن زخم ها را التیام بخشم. 

 

پ .ن ۴ :

 

آنچنان گرم است بازار مکافات عمل

چشم اگر بینا بود هرروز روز محشر است

 

پ. ن ۵ :

دکتر علی شریعتی میگوید:مردها نامردترین موجوداتند تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر انها نشده و هنگامیکه قلب زن را تسخیر کردند با تمام مردانگی ناجوانمردی میکنند

 

پ. ن ۶ : خيلي قشنگه مگه نه؟

كسي كه براي بودنت خدا را شكر نكرد براي برگشتنت دعا نخواهد كرد .

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت0:37توسط ... | |

 

سهم من گردش حزن آلودیست...

 

       در باغ خاطره ها...

 

              و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست میدارم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت15:53توسط ... | |

 

یک تن است او

دو دلی بلای جان اش

سه ستم گشته روا به روان اش

 

ز برون

چار برش

رنج و عذاب

 

ز درون

ستون پنجم

آتش و سوز و گداز

- پوچی و بی کسی و تنهایی -

 

در جهان

شش جهت اش بسته و پایش در بند

هفت کشوراش

-سرزمین های همه جاشان

هشتمین دوزخ -

 

هشتم این دوزخ

بار سنگین سنگینی نه گنبد

 

**

 

جان تو و جان همه آنچه می بینی و دیدستی

دیده بی کار منشین !

 

- آدمی می سوزد از آه و دمی -

 

بباران بر او

ده دریا – بیکران ابر –

همه روز و همه شب

همه شب ها و روزها

یازده شب و روز

تا که شاید رنگ ببازد

زردی و سرخی و تیرگی روزگاران

بلکه فروشویند

دوازه دفتر این جبر پر مسئله را

 

دیده جان !

به تو دارم چشم هنوز

همه روز

هر شب و هر روز هنوز

 

هنوز دیده جان !

ز تو دارم چشم

سوگندم به سیزده شب و روز

همه شب

همه روز

هرشب و هر روز هنوز

دل به امید تو دارم

 

**

دیده ام ، دیده جان !

گذر چهار ده روز

 

دیده اش ، دیده ام

فاراب خون است هنوز

سینه اش ، دیده ام

برهوت

لانه پانزده دیو جگر خوارست همه روز

 

همه شب و همه روز

همه روز همچو شب هنوز

هر شب و هر روز

هنوز

 

یک تن است او

 

                                                                                                                               از الف . ر

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت3:15توسط ... | |

 

آدم ها را ازآنچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از آنچه درباره آنها می گویند.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت2:54توسط ... | |

 

ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هههههههههههههههههههههههههه

يه قانون مسخره ديگه

گرفتن يك حق ديگه از زن ايراني

به جاي تصويب اين قوانين زن ستيزتون

همه زنها رو زنده به گور كنيد

اول كه قانون حمايت از خانواده

حالا هم كه اضافه كردن بند عندالعستطاعه به جاي عندالمطالبه در قباله ازدواج

خودتون ميدونين كه هيچ زني تا به حال حتي يك قرون هم از مردي نتونسته بگيره

و فقط داره از اهرم مهريه براي رسيدن به طلاق استفاده مي كنه

پس اين همه فكراي عجيب غريب از كجا به ذهن بيمارتون ميرسه

روز به روز بيشترو بيشتر از خودم ، زن بودنم ، به ظاهر مسلمون بودنم متنفر ميشم

از ما كه گذشت

حداقل دختراي ايراني شما مراقب باشين در شرايط ضمن عقد خيلي از چيزها رو قيد كنين

مثل حق تحصيل ، حق طلاق ، حق مسكن ، حضانت فرزند .در ضمن از اين به بعد مراقب باشين كه هنگام عقد گول نخورين و به جاي عندالمطالبه عنداعستطاعه رو امضا كنيد

همه ما وقتي ازدواج مي كنيم همه چيز قشنگه ، و هيچوقت حتي به ذهنمون خطور نميكنه يه روزي ممكنه ما جدا بشيم

به این اکتفا نکنین که طرف رو می شناسین

به قولهای دروغشون

به وعده های الکیشون

 بياييد محتاط باشيم

كاري رو كه من نكردم

حداقل شما مراقب باشين . که بعد کاسه چه کنم به دست نگیرید

 

پ. ن۱ :

 امروز با وکیلم صحبت می کردم راجع به همین موضوع . و گفت یکی از موکلینش همین مشکل براش پیش اومده و سردفتر برای اون عندالعستطاعه زده

گفت باید مراقب باشن . گفتم آخه اون لحظه طرف انقدر ذوق و شوق داره و هوله که اصلن متوجه نیست فقط امضا میکنه

گفتم خود من هیچ کدوم از بندها رو نخوندم .و تند تند امضا می کردم نکنه ... خدا رو شکر این عندالعستطاعه اون موقع مرسوم نشده بود. وگرنه با این طرف من که فوق العاده قالتاق تشریف داره این بلا سر منم میومد

و گرنه ...

خندید و گفت خوشحالم که رک حرف میزنی . گفتم این رک گویی من بلای جونم شده .

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت15:10توسط ... | |

 

اگر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !

 نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش به سق....اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم یك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم: "من یك انسانم "..." من هنوز یك انسانم" ...." من هر روز یك انسانم"

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت1:24توسط ... | |

 

 ميگه بهش گفتم اگه خواستي هركس رو نفرين كني بگو به مصيبت روهينا دچار بشي

ميگم مصيبت من چيه؟

ميگه اون زنيكه ديوانه .

مي خندم .

و سرفه هام شروع ميشه

و هر لحظه شدت پيدا مي كنه

 

پ. ن ۱:


دارم رمان زندگيم رو مي نويسم

توي يه وبلاگ ديگه . شايد يه روزي اينجا آدرسش رو گذاشتم

ولي در حال حاضر نه چون خيليا اينجا رو ميشناسن و من رو هم ميشناسن .

مي نويسم براي روزي كه ...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت2:15توسط ... | |

 

 

به آرامي آغاز به مردن مي کني / اگر سفر نکني / اگر چيزي نخواني، اگر به اصوات زندگي گوش ندهي / اگر از خودت قدرداني نکني

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني / زمانيکه خودباوری را در خودت بکشي / وقتي نگذاری ديگران به تو کمک کنند

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني / اگر برده عادات خود شوی / اگر هميشه از يک راه تکراری بروی

اگر روزمرگي را تغيير ندهي / اگر رنگهای متفاوت به تن نکني / يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌‌کني / اگر از شور و حرارت / از احساسات سرکش / و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وامي‌دارند / و ضربان قلبت را تندتر مي‌کنند / دوری کني

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌کني / اگر هنگامي‌ که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نکني / اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکني / اگر ورای روياها نروی / اگر به خودت اجازه ندهي / که دست کم يکبار در تمام زندگي‌ات / ورای مصلحت انديشي بروی

امروز زندگي را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامي بميری

شادی را فراموش نکن

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت0:45توسط ... | |

 

 

ما زندگي مي كنيم براي شرافت

زندگي مي كنيم براي نام نيك

زندگي مي كنيم براي معصوميت

و حال اگر همه اينها رو از ما بگيرند

پس ما ......

از اون روزاست امروزم

يه روز كش دار مزخرف

يه روز پر از احساسات متناقض

همه ميگن خدا زده پس كله ام .... حالا كه بابا سركيسه رو شل كرده

حالا كه قراره ....سالي نميدونم چند هزار دلار خرجم كنه

من چرا دارم بازم ديوونه بازي درميارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ديوونه بازي نيست

كه من خيلي وقته ديوونه ام و كسي متوجه نشده

هيچ كدوم از اين چيزا دلمو خوش نميكنه نه... رفتن اروپا و درس خوندن توي يه دانشگاه معتبر

نه عزيزم قربونت برم هاي دروغكي

هيچ چيز

جز يك چيز

من تا خون نبينم آروم نميشم

مسخره است نه؟؟؟؟

ميگم وحشي ام

ميگم ديوونه ام كسي باور نميكنه

شايد يكي از همين روزا

شايد هم روز .....

 

پ. ن ۱ : ميخوام چند وقتی خفه خون بگیرم. پس شايد نباشم

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت2:20توسط ... | |

 

 

تا حالا شده كاري كنين يا حرفي بزنين كه از گفتن يا انجام دادنش پشيمون بشين؟؟؟؟

ولي فقط و فقط اون لحظه به اين فكر كنين كه ميخواين دلتون خنك بشه!!!!

ولي به محض اينكه اون كار رو انجام دادين يا اون حرف رو زدين احساس شرم كنيد؟؟؟؟

من الان اين احساس رو دارم

بعضي وقتا دوست دارم دلم خنك بشه

با گفتن چيزي

چيزي كه باعث شكستن دلي بشه

ولي نميدونم چرا به محض عمل به اون وجدان درد مي گيرم

پس چرا انجامش ميدم

خودمم نميدونم

ولي ميدونم همين كه پشيمون ميشم كافيه

واما ديگران...

پس چرا ديگران اينجوري نيستن؟؟؟؟

خيلي ناراحتم

خيلي زياد

دلم به درد اومده

از زندگي بين انسانهايي كه وقتي پاي منافعشون وسط مياد و همه چيز رو زير پا ميذارن

حتي شرافتشون رو

و روي عشقشون پا ميذارن

خسته شدم

دل كسي رو كه روزي عشق من صداش زدن رو ميشكونن فقط واسه چيزاي ناقابل

من اين آدمها رو نمي شناسم

من از جنس اونها نيستم

راستي من بايد كجا باشم؟؟؟؟

يكي بهم ميگفت آدما يك شبه عوض نميشن

همينجوري كه الان هستن بودن

اين تو بودي كه نمي خواستي اونا رو اونجوري كه هستن ببيني

ولي مگه ميشه

ميشه يه آدم

يكي كه باهات يكي شده نقاب به چهره داشته و تو كه هوش نسبتن بالايي داري اين رو نفهميدي

دچار تناقض شدم

نمي فهمم

نميشه

پس من كجاي كارم

پس من كي هستم

پس اين آدما چي ميخوان از زندگي

 

 پ.ن ۱ :

این روزا دچار نوستالژی شدیدی هستم

 

  

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت16:40توسط ... | |

 

 

چيزي كه يه روزي آرزوم بود

حالا بزرگترين كابوسمه

رفتن و دل كندن خيلي سخته

سختتر از اوني كه فكرشو مي كردم

 

پ. ن ۱ :

ميگه بايد به فال نيك گرفت اين اتفاق رو

ميگه شايد اين يه استارت باشه واسه شروع يك موفقيت

و من

مبهوتم

و من

خيره ميشم

حالا مي فهمم چرا هميشه خيره ميشدي به در و ديوار

چون مستاصل بودي

چون مردد بودي

بين موندن و رفتن

بين عشق و نفرت

بين داشتن و نداشتن خيلي چيزا

بين بدست آوردن و از دست دادن خيلي چيزا

درست مثل الان ِ من

خوشحالم به نتيجه رسيدي

و اما من

اي كاش منم به نتيجه دلخواه برسم

خيلي سخته

مگه نه؟؟؟؟

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت23:56توسط ... | |

 

 

شايد سكوت گاهي زيباتر از بيان هر كلمه باشه

شايد سكوت بار معنايي داشته باشه كه هيچ كلمه اي قادر به توصيف اون نباشه

واما سكوت بيانگر زجرآورترين كلمات كه زبان عاجز از گفتن اونهاست

سكوت با اينكه تلخه ولي گاهي باارزشتر از هر فرياده

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت19:52توسط ... | |

 

امروز وقتي وكيلم گفت حتي يك درصد هم پشيمون نيستي و روی تصمیمت برای جدایی هستی

بازم ميخواي جدا بشي ، حتي اگه اون بابت كارهاش عذرخواهي كنه

گفتم حتي يك هزارم درصد هم به بودن با كسي كه بزرگترين توهينهاي زندگيمو بهم كرده فكر نمي كنم

گفت دركت مي كنم ، خیلی سخته

گفتم اونقدر با حرفاش آزارم داده كه به تنها چيزي كه فكر مي كنم جداييه ش مي گم ميخوام از اينجا به دورترين جاي ممكن برم

چون اونقدر دلم شكسته

اونقدر شخصيتم زير سوال رفته

كه فقط مي خوام برم

سري به علامت تاسف تكون داد

و گفت دوست نداشتم پرونده شما به طلاق منجر بشه

چون جفتتون كم سن و سالين

گفتم من هجده ماه تحقير و توهين رو تحمل كردم چون از  كلمه طلاق مي ترسيدم

 ولي حالا ديگه به تنها چيزي كه فكر مي كنم رهاييه

گفتم من خيلي سعي كردم تا خاطراتم رو با شهريار فراموش كنم

سخت بود

ولي غير ممكن نبود

گفتم عاشقش بودم

خیلی زیاد دوستش داشتم

خیلی کارا کردم  که عشقم رو بهش ثابت کنم

ولی اون گند زد

به همه چیز

به من

به خودش

به آینده جفتمون

گفت پس فقط ازت ميخوام حالا كه اون ميخواد باهات صحبت كنه اونم واسه آخرين بار اين فرصت رو از جفتتون نگیر

گفتم فقط به خاطر شما قبول می کنم

ولی مطمئن باشین من تصمیمم تغییر نمیکنه

و در نهایت به یک چیز فکر می کنم اونم جداییه

خیلی سعی کردم این زندگی رو که با تحمل و ندیده گرفتن خیلی از خواسته ها و احساساتم بود از هم نپاشه

خیلی سعی کردم حرمت بین منو اون از بین نره ولی خودش خراب کرد

گفتم شهریار روی نیازش اومد جلو

شهریار عاشق من نبود

حتی دوستم هم نداشت

اون واسه نیازش با من موند

و اما حالا اینم نقشه جدیدشه واسه فرار از مهريه سنگين من

و همچنين فرار از روبرو شدن با واقعيتهاي زندگي

اون ميخواد  که به همه و حتی خودش ثابت کنه مقصر منم نه اون

و اينجوري وجدانشو آروم كنه

همين...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت0:21توسط ... | |

 

 

همه آدما به ديگري دروغ ميگن

ميدوني مشكل تو كجاست؟؟؟؟؟؟؟

تو به خودت دروغ ميگي

جالب اينجاست خودتم باورت ميشه

بيچاره دروغ به خاك سياه نشوندتت

چرا دست بردار نيستي؟؟؟؟

كاش اون حرفايي رو كه به خودم ميزني تو جلسه شورا هم ميگفتي

چرا دروغ ميگي؟؟؟؟

تو منو دوست داري؟؟؟؟

منم تو رو دوست دارم؟؟؟؟!!!!!!!!!!

تو منو مسافرت آنچناني بردي؟؟؟؟

خجالت بكش

دست بردار از اين همه دروغ چرا مرد نيستي؟؟؟؟

تو آبروي منو جلو همه بردي

بعد با خيال راحت رفتي ميگي ما همو دوست داريم

پدرش زنم رو پنهون كرده

دست به دامن وكيلم شدي كه منو برگردونه؟؟؟؟

گم شو از زندگيم بيرون

تو يه آشعالي

تو يه دروغگوي لجني

نامرد

بس كن

تمومش كن ميخوام واسه هميشه از اين خراب شده برم

اين جلسه مسخره چيه

دلم نميخواد قيافه نكبتت رو ببينم

حالم به هم ميخوره از شنيدن اسمت

من تو رو بالا آوردم

مگه آدم بازم استفراغشو ميخوره؟؟؟؟

ولي ميگن بيا تو هم دروغ بگو

لعنت به اين زندگي

لعنت به اين همه نقاب

لعنت به من

لعنت به تو که تو این بازی مسخره رو شروع کردی

 

 پ.ن ۱:

امشب به اندازه تموم عمرم گريه كردم

بازم قاطي كرده بودم

سر همه داد ميكشيدم

همه رو مقصر ميدونستم و گوله گوله اشك ميريختم

زنگ زده ميگه حق نداري توي اون جلسه شركت كني

سرش داد مي كشم به تو ربطي نداره

تو حق نداري دخالت كني

صداي فرياد اون بلندتر ميشه

ميگه چيه گفته دوستت دارم خر شدي؟؟؟؟

ميگم آره

ميگه احمق خامت كرد؟؟؟؟

ميگم آره ميخوام باهاش زندگي كنم

از وقتي كه بهم گفته فا حشه بيشتر دوستش دارم

از وقتي كه هر جا نشسته گفته من باكره نبودم اونم بعد از 18 ماه زندگي مشترك  بيشتر دلم ميخواد كنارش زندگي كنم

ميگم همين امشب ميخوام پاشم برم پيشش

چون گفته دوستم داره

چون مردانگي به خرج داده ميخواد با يه فا حشه زندگي كنه

بهم ميگه بازم بهمت ريخت

اون آشغال بلده با تو چيكار كنه

ميدونه چجوري داغونت كنه

ميخواد ببرتت اونجا عصبيت كنه

بهم ميگه احمق تا كجا مي خواي با اين نامرد پيش بري؟؟؟؟

ميگم نميدونم

گريه اش ميگيره

ميگه سه ماه تموم من هرچه رشتم اون پنبه كرد

من توي اين سه ماه يه روهيناي جديد ساختم

من همون روهينا رو ساختم كه اون نابودش كرده بود

بازم اومد با نامردياش داره عذابت ميده

ميگه اون مادر ج ... خوب بلده تو رو اذيت كنه

ميگه چرا دادخواست طلاق نميدي؟؟؟؟

بدبخت تو جوونيتو باختي

نابود شدي چرا نميبيني خودت رو؟؟؟؟

تمومش كن

فقط هق هق گريه مي كنم

ميگم طلاق دست اونه

بايد كاري رو انجام بدم كه وكيلم ميگه

ميگه ميخواي بري بازم خوردت كنه؟؟؟؟

ميگه اون حتي با ميميك صورت ميتونه تو رو بهم بريزه

ميگه ميدونم قاطي ميكني

ميگه ميدونم وقتي دروغاشو بشنوي سرش داد ميكشي اونم اينو ميخواد

ميگه بسه تو كوتاه بيا

ميگم هيچي نميدونم جز اينكه بايد باهاش پيش برم

بايد منم دروغ بگم به اون

به هر قيمتي شده

حتي به قيمت نابودي خودم

ميگه پس سعي كن چشمت تو چشمش نيفته

چون ميدونم چقدر ازش متنفري

سعي كن تو هم به اون دروغ بگي

و اما من

سرفه هاي شديدم دوباره شروع شده

ميدونم دروغ گفته

احساس ميكنم اينم كلك ديگه اشه واسه عقب انداختن دادگاه

ولي بازم صبر مي كنم

چون وكيلم ميگه

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت20:45توسط ... | |

 

 

فكر نكنين اشكم از حسادته

مگه آدم به نزدیکانش حسادت ميكنه؟؟؟؟

به خدا خوشحال شدم

اگه گريه كردم

اگه تلخ شدم فقط واسه اين بود كه يه خاطره برام تداعي شد

شهريور ماه چقدر خوشحال شدم

همون صحنه برام تداعي شد

گفتم ديدي خيلي زود داريم به چيزايي كه مي خوايم ميرسيم

گفتي آره . كنار تو من به همه جا ميرسم

يكماه طول نكشيد

همه چيزو به هم ريختي

چرا؟؟؟؟

هيچكس نفهميد

منم نفهميدم

به خدا خودتم نفهميدي

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت17:17توسط ... | |